تبليغاتX
ماه شب چهاردهم
شعرها و دل نوشته ها

دوستان خوب و مهربانم:

مدتها بود که غم از دست دادن عزیزانی چون پدر بزرگوارم و استاد ارجمندم سرکار خانم زهرا پیشرفت (پریزاد برکه نور) که از نوجوانی و از سال ۱۳۶۸ در کنارش خاطراتی بسیار داشتم، باعث شده بود که نتوانم بنویسم. فکرم متمرکز نبود و ذهنم از هر کلام تازه ای خالی شده بود.

اما لطف بی شمار برخی از شما دوستان که پیامهایتان همیشه امید و زندگی را به دنبال دارد باعث شد تا بار دیگر قلم به دست گیرم و بنویسم. خصوصا حالا که در آستانه بهار هستیم و همه نگاهی تازه به زندگی دارند و برای نو شدن در دامان بهار طبیعت تلاش می کنند.

صبح دل انگیزی است. پنجره را می گشایم ...

بوی مطبوع بارانی که تا صبح می بارید را به درون ریه هایم می کشم. صدای شادی بچه های مهد کودک روبه روی خانه، نسیم ملایمی که همراه با رایحه ای خوش می وزد و دیدن تکاپوی رهگذرانی که عطر امید و زندگی می پراکنند، مرا به وجد می آورد. بی اختیار چشمانم را می بندم و با لبخندی بر لب به صداهای اطرافم که همه نوید آمدن بهار را می دهند گوش می کنم. چه زیباست وقتی همه برای آمدن بهار در تکاپو هستند. حتی آسمان هم دست به کار شده و کوچه پس کوچه های شهر را با بارانهای پیاپی خود تمیز می کند.

گویی انوار خورشید امروز طور دیگری بر من تابید. آنچنان سرحال شدم و شوق زندگی در من بیدار شد که از همان پنجره باز، هوای پریدن به سرم زد.

با شنیدن صدای شادی بچه های مهدکودک روبه روی خانه پر کشیدم به دوران کودکی ام و عید آن سال ها که انگار یه صفای دیگه ای داشت.

خریدن ماهی قرمزهای کوچولو که بابا به تعداد همه ما که ۶ تا بچه بودیم برامون ماهی قرمز می خرید و ما چقدر ذوق می کردیم. خونه تکانی و زحمت های مامان و بابا که برای سر و سامان دادن به خونه قبل از سال تحویل چقدر تلاش می کردند. سفره هفت سین... یادمه بابا چقدر به سفره هفت سین اهمیت می داد. از یک هفته مونده به عید وسایل هفت سین رو می خرید و همیشه قشنگ ترین و بهترین سفره هفت سین با جدیدترین تزئینات توی خونه ما پهن بود. بابا یه قرآن هم توی سفره می گذاشت که لای اون پر بود از اسکناس های نوی تا نخورده و به محض اینکه سال تحویل می شد همه ماهارو می بوسید و بهمون عیدی می داد.

یادش بخیر خرید لباس و کفش نو . اون روزها با ذوق و شوق فراوون دستهای کوچیکمونو توی دستهای مامان و بابا می گذاشتیم و می رفتیم خرید انگار دنیا رو بهمون داده بودند چقدر ذوق می کردیم و حالا ما دستهای کوچولوی بچه هامونو می گیریم و می بریمشون خرید و از دیدن شادیهاشون لذت می بریم. چقدر زود میگذره.

یادمه بهترین خاطره عید برام وقتی بود که بابا شیرینی و شکلات و آجیل می خرید. عاشق فندق و بادوم آجیل بودم. وقت و بی وقت داشتم کاسه بزرگ آجیل رو زیر و رو می کردم برای جدا کردن بادوم و فندق. بابا بهم می گفت سنجاب. می گفت اینطوری که تو آجیل می خوری برای مهمونا فقط تخمه و نخودچی می مونه...راستی چه حال و هوایی داشت عید روزهای کودکی

یک روز قبل از سال تحویل مامان به تعداد همه بچه ها تخم مرغ آب پز می کرد و بعد از خنک شدن بهمون می داد تا به سلیقه خودمون روی اونو رنگ کنیم و این بهترین لحظه هامون بود. من عاشق نقاشی بودم با قلم مو و گواش یا آبرنگ مشغول کشیدن گل های رنگارنگ روی تخم مرغ ها می شدیم. بعدش با شادی زیاد می دویدیم پیش بابا و تخم مرغ رنگی ها رو نشونش می دادیم و می گفتیم بگه کدوم قشنگ تره. بابای مهربونم که همیشه یه لبخند قشنگ روی لبهاش بود می گفت همه اش قشنگه آفرین و ما کلی ذوق می کردیم.

و حالا... امسال اولین سالیه که عید نوروز بابا اصغر کنار سفره هفت سین ما نیست. هر سال روز اول عید سفره بزرگی توی خونه بابا اصغر پهن می شد و همه بچه ها و عروس و دامادها و نوه ها کنار باباجون با شور و شادی غذا می خوردیم و گل می گفتیم و گل می شنیدیم. نوه ها از سر و کول بابا جون بالا می رفتند و صدای خنده و شادی هاشون فضای خونه رو پر می کرد.

اما امسال چقدر جای پدر خالیه ... امسال قراره روز اول عید همگی گرد مزارش جمع بشیم تا بهش بگیم بابا جون به پاس همه خوبی هایی که داشتی به پاس همه زحمت هایی که برای بزرگ کردن ما کشیدی ما همیشه به یادت هستیم حتی امسال که توی جمع ما نیستی و عشق و یاد تو همیشه در قلب های ما جاودان خواهد ماند.

برای همه پدرها و مادرها، پدربزرگ ها و مادربزرگ ها آرزوی سلامتی و طول عمر می کنم و برای اونایی که امسال در جمع ما نیستند طلب مغفرت می کنم و آرزو دارم روحشان شاد باشد.

دوستای خوبم برای همه شما هم سالی پر از شادی و سلامتی و امید و سالی سرشار از موفقیت های پی در پی آرزو می کنم و از خدای مهربون می خوام که در کنار خانواده محترم خود و در کنار عزیزانی که دوستشون دارید لحظه های خوب و خوشی رو پیش رو داشته باشید.

پدر عزیزم و استاد گرانقدرم (پریزاد مهربان) یاد و خاطره تان در قلب هامان جاودان است. روحتان شاد و قرین رحمت حق باد.

با یاد شما به استقبال بهار می روم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اسفند1389ساعت 12:47  توسط سعیده اعیان فرد | 
 

توضیح: دوستان خوبم، یادآور می شوم که تولد دختر گلم مریم ۱۶ دیماه بود که گذشت و دلیل این تاخیر، سرماخوردگی شدید من بود که چند هفته مرا از پا درآورده بود و البته با لطف خدا پس از هفته ها استراحت اکنون حالم خوب شده و در خدمت شما دوستان خوبم هستم و متن زیر را به مناسبت هفتمین سال تولد مریم عزیزم تقدیم می کنم:

 وقتی آمدی، تمام شعرهایی را که تا امروز خوانده بودم، یکجا پیش رویم تفسیر شدند. معنی دل دادن را با تو فهمیدم که با دیدنت چنان دلباخته ات گشتم که گویی از آغاز بودنم می شناختمت و واژه ی دلدادگی با دیدن روی ماه تو برایم رنگ تازه ای گرفت. گویی همیشه بودی و همیشه خواهی بود. حتی آن روز که من نبودم و حتی آن روز که من نباشم.

ای زلالِ گوارا: من معنی مست شدن را در نوشیدن شراب ناب چشمانت یافتم و معنی سوختن را در گرمای نگاه معصومانه ات، آنگاه که عاشقانه در سکوت نگاهم می کردی درک کردم.

دستهای کوچکت، بزرگترین سایه بان زندگیم شدند و پا به پای راه رفتنت از جاده های عشق و سعادت عبور کردم و به قله خوشبختی رسیدم. گویی من نیز دوباره با تو متولد شدم اما اینبار بی دل و عاشق چرا که دل به نگاه تو دادم و زندگی را به عشق تو دوباره در آغوش کشیدم.

گل قشنگم: من سالهاست که تمام قافیه هایم را به نگاه تو باخته ام و سالهاست که شعرهایم به شوق دیدار تو بی وزن و سبکبال گشته و در سرزمین عشقت به پرواز درآمده اند.

راستی می دانی که با آمدنت تمام فصل های زندگیم را به هم ریخته ای!  من به جای هر زمستان در فصل های زندگیم بهاری دوباره دارم. چرا که زمستانم را با آمدنت آنچنان گل باران کردی که هرسال جای خود را به بهار می دهد تا هرچه گل همیشه بهار در دنیاست آمدنت را جشن بگیرند.

گل مریم من: تولدت هرسال به من زندگی دوباره می بخشد و قد کشیدنت پیش چشمم مرا آنچنان به وجد می آورد که دنیا را تا بوده و هست به کام خود می بینم.

من عشق را، امید را، سعادت و خوشبختی را، من بهار را با تو شناختم.

دخترم اشک شوقم و دعای خیر همیشگی ام بعد از هر نماز بدرقه ی راه زندگیت باد. باشد که شکوفا شدن گل های سعادت را در تمامی طول مسیر زندگیت به نظاره بنشینم.

        (( تولـــــــــــــدت مبــــــــــارک عزیزم ))

 

 پی نوشت: خیلی سعی کردم چند تا از عکس های تولد مریم رو براتون بذارم اما نشد یعنی نتونستم نمی دونم شاید من زیاد وارد نیستم یا حجم عکس ها خیلی زیاده خلاصه نشد. من براتون تعریف می کنم. صورتش مثل ماه شب چهارده می درخشه خلاصه اینکه خیلی ماه و قشنگه دیگه خودتون تصور کنید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 بهمن1389ساعت 15:12  توسط سعیده اعیان فرد | 

باور کن مرا ...!

من که از بهار صبورترم

هرچه پائیز و زمستان را پیموده ام

به فصل جوانه زدن نرسیده ام

چه بیهوده است این انتظار

این روزها

سردتر از همیشه

پشت لبخندی کمرنگ پنهان شده ام

تا حتی خودم

                        شکستن خودم را باور نکنم

. . .

         . . . 

باور نکن که من بشکنم

تو که همیشه سایه بان زمینم بوده ای

خوب ریشه هایم را می شناسی

میدانی که در جستجوی حیات

چگونه اعماق خاک را چنگ می زنم

باور کن مرا

دست صبورم در دستهای یادت

راه می پیمایم با تو

تا آسمان بودنم را باور کند

تا روزی که ساقه هایم خورشید را لمس کنند

باور نکرده ام نبودنت را

سعی نکن نباشی

من صبورم

روزی به بهار خواهم رسید

و خواهم بارید

تا بشویم انتظار را

از خاطرات تمام عاشقان

تو فقط،

باور کن مرا ...!

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 دی1389ساعت 15:22  توسط سعیده اعیان فرد | 
باز این چه شورش است که در خلق عالم است

                                                                    باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

بازم محرم شد و حال و هوای این روزها منو یاد پدر انداخت. دیشب توی هیات داشتم با خودم فکر می کردم که لقمه حلال پدر و شیر پاک مادر و اشکهای گرمش که از همون نوزادی مارو می برد توی محافل امام حسین (ع) و اشک می ریخت دلهای ما رو هم حسینی کرده یعنی در واقع ما باید ممنون پدر و مادرهامون باشیم که حالا عاشقانه می ریم توی این مجالس و برای سالار شهیدان عزاداری می کنیم. شاید بعضی ها باور نکنند ولی کسانی رو می شناسم که نه تنها توی این مجالس شرکت نمی کنند بلکه اصلا تعطیلی این روزها مخصوصا عاشورا و تاسوعا رو می زنن می رن مسافرت و کلی واسه خودشون خوش می گذرونند ضمن اینکه من حتی کسانی رو می شناسم که اگه اسم ده تا مداح اهل بیت (ع) رو جلوشون ببری یکیشو نمی شناسن. مثلا می گی دیشب رفته بودم مجلس فلانی میگه این اسمی که می گی کیه؟؟ خودم هم اوایل وقتی با این افراد برخورد می کردم تعجب می کردم اما دیدم تعجب نداره از خانواده ریشه می گیری وقتی پدر و مادرت یه عمری نوکر و عاشق امام حسین (ع) باشن تورو حسینی بار میارن. اینجاست که هرچی عزاداری می کنم ممنون پدر و مادرم هستم و برای روح پدرم و سلامتی و طول عمر مادرم دعا می کنم. سال گذشته عرفه بود که با بابا و مامان کربلا بودیم. هر وقت می رفتیم بین الحرمین بابا کفش هاشو در می آورد و می گفت باباجون اینجا تکه ای از بهشته نباید با کفش وارد بشیم. من و مامانم هم کفشامونو در می آوردیم و شونه به شونه بابا توی بین الحرمین راه می رفتیم. یادش بخیر چه سفر خوبی بود. خدا قسمت همه تون بکنه برین کربلا و برای ما هم دعا کنید.

یادمه هر سال محرم که می شد پدر برای همه مون لباس مشکی نو می خرید و برامون می آورد. هر شب دست برادرم رو می گرفت و می برد هیات و من و خواهرهام هم با مادرم راهی مجلس عزای سالار شهیدان می شدیم. وقتی می رسیدیم خونه نه تنها خسته نبودیم بلکه صبر می کردیم تا پدر بیاد و قصه امشب رو برامون بگه . همه دور پدر حلقه می زدیم و مادر با لبخند همیشگی و با یه سینی چای و میوه می آمد کنارمون می نشست. چشم می دوختیم به چهره مهربون پدر و اون برامون از رشادت های فرزندان امام حسین (ع) و از لحظه های سخت تشنگی بچه های امام (ع) می گفت و یادمون می داد که هر وقت آب خوردیم بگیم سلام بر حسین (ع)

بیش از هر چیز دیگه ای یادمه که پدر هر سال داستان مختار شخصی که بعدها میاد و انتقام خونهای کربلا رو از دشمنان می گیره رو تعریف می کرد و ما مثل اینکه دلمون خنک بشه با اشتیاق به حرفاش گوش می کردیم.

همیشه می گفت خوبه این قسمت از تاریخ رو که مختار به خونخواهی امام حسین (ع) قیام می کنه فیلم کنند و به مردم نشون بدن چون خیلی ها شاید ندونند.

رشادت ها و قیام مختار فیلم شد و از تلویزیون هر جمعه داره پخش می شه اما عمر پدر کفاف نداد که حتی یه قسمت از این فیلم رو ببینه. حالا ما هر وقت به دیدن سریال مختار می شینیم یاد پدر می افتیم که همه این صحنه ها رو برامون شبهای محرم تعریف کرده بود و برای روحش دعا می کنیم.

داداشم میگه ناراحت نباشین بابا خودش الان پیش مختار توی بهشته ما اینجا نشستیم دلتنگی می کنیم. روحش شاد و یادش گرامی باد.

+ نوشته شده در  شنبه 20 آذر1389ساعت 13:47  توسط سعیده اعیان فرد | 
 

دوستان خوبم سلام

آنچه پیش رو دارید شاید در قالب هیچ نوع شعر یا نثری نگنجد اما دلنوشته ای است از سر دلتنگی برای پدری مهربان که نظیرش را در تمام عمری که از خدا گرفته ام ندیده بودم.

به این دلنوشته به چشم شعر ننگرید که بی وزن و قافیه دلتنگم و قلم یاری ام نمی کند.

می گرید و می نگارد ...

دوباره صبـــــــح، عصـــــــر، غـــــــروب شـــــد، نیامدی

و آسمان شبم به شوق آمدنت ستاره کوب شد، نیامدی

دوباره خانه ی قلبـــم برای تو رُفت و روب شــد، نیامدی

و چشم های منتظرم، به عقربه ها میخکوب شد، نیامدی

دوباره یاد مهــــربان تو اینجــــاســت در کنــــــار دلـــــــم

و ایــــــــن غمٍ نبــــودن تو که سینه کـــوب شــــد، نیامدی

دوباره شـــــــوق دیــــــــدن تــــــــــو ای زلال عشـــــــق

به دیــــــــده و به سینـــــــــه ام رســـــوب شــد، نیامدی

***

پدر: اوج دلتنگیت مرا تا خاطرات کودکی ام سوق می دهد و به یاد می آورم درب خانه ای را که هر شب با کلید لبخند تو گشوده می شد.

می رسیدی با پاکتی خرمالو در دستت، عطر وجودت در فضای خانه می پیچید و برق لبخندی که از نگاه پرمهرت بر لبانت می نشست، چلچراغ شبستان خانه می شد و گرمی دستان مهربانت که سردی زمستان را از تمام پنجره ها فراری می داد.

یادت هست!  هر غروب که به خانه می رسیدی، فریاد شادیمان زیر سایه بانٍ بودنت می پیچید.

و صدای مهربانی را به یاد دارم که فصل نوبرانه مرا فرا می خواند:

(( بیا برایت خرمالو خریده ام بابا ...))         همیشه گرم و مهربان بودی   و  بودی  و  بودی ...

...

از پس آن روزهای شاد، اکنون مدتهاست که هرچه می نگرم چیزی نمانده جز درب خانه ای که دیگر هیچگاه با کلید تو باز نشد.

جز خانه ای بی فروغ رویت و بی گرمی وجودت که هرچه سرماست از در و پنجره اش سرک کشیده اند تا غربت زمستان امسال ما را به تماشا بنشینند.

آن قدر بودی که خبر نبودنت، خبر از دست دادنت، نوبرانه ی پائیز امسالمان شد.

هنوز باور نمی کنم که چشمان مهربانت دیگر ما را به مهر ننگرند.

اما می دانم   که بی تو       

بعد از این ... 

هرگز خرمالو نخواهم خورد.... 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 آذر1389ساعت 11:7  توسط سعیده اعیان فرد | 

  • با عرض سلام و ارادت خدمت شما دوستان گرامی:

          با دلی آکنده از حسرت و چشمی نمناک و بغضی گلوگیر و سکوتی سنگین در غم از دست دادن تکیه گاهی به نام (پــدر) و با قدم هایی لرزان اما به شوق دیدار روی ماه عزیزانی چون شما از پس روزهایی سهمگین و شبهایی وحشت افزا بار دیگر آمدم تا تلخی فقدان پدری مهربان را در فضای این دنیای مجازی در کنار شاعرانگی هایتان از کام دل بیرون ریزم.

         ضمنا از تمامی دوستان و عزیزانی که در این مدت با ارسال پیام های گرم و مهربان خود موجبات تسلی خاطر مرا فراهم آوردند صمیمانه تشکر می کنم. خصوصا تقدیر و تشکر فراوان از شاعر توانا و گرانقدر جناب آقای علیرضا حاتمی ـ بانوی بسیار گرامی و دوست مهربانم پریزاد عزیز و دوست داشتنی ـ شاعر مهربان جناب آقای هادی امیری ـ دوست نازنینم یکتا جان و دیگر دوستانی که با محبت خویش مرا تشویق نمودند تا دوباره دست به قلم برم و نوشته های ناقابل خود را تقدیم نگاه مهربانتان کنم.

پدر خوب و مهربانم یاد و خاطره ات جاودان و روحت شاد و قرین رحمت حق باد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 آذر1389ساعت 13:24  توسط سعیده اعیان فرد | 
 

من

        تو

                  انتظار ...

                          شعر تازه ای نمی تراود

                                                           از این ذهن منتظر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 شهریور1389ساعت 9:0  توسط سعیده اعیان فرد | 

ما زبان را ننگریم و قال را       ما درون را بنگریم و حال را


هیچ آدابی و ترتیبی مجو       هرچه می خواهد دل تنگت بگو

سلام خدای خوب و مهربونم

با شکرگذاری آغاز می کنم که بدانی بنده ی ناشکری نیستم. آنقدر نعمت دادی که از شمارش آنها عاجزم. آنقدر مهربان بودی که تا عمر باقیست شرمنده ات هستم. هرجا کم آوردم نعمتت را افزودی. هرجا زمین خوردم دستم را گرفتی و دوباره بلندم کردی. هرجا پایم لغزید تکیه گاهم شدی. همه را خوب می دانم و تو را سپاس می گویم به خاطر این همه مهربانی و لطف که زبان و قلم از شکرگذاری آن ناتوان است.

و اما من‌‌، بنده ی بدی برایت بودم، قبول! کوتاهی کردم، قبول! گاهی ناراحت شدم و دلم گرفته و یه چیزایی گفتم، قبول! اما هیچ کدوم از اینها از بزرگی تو کم نمی کنه. تو بزرگی. مهربونی. قادری. تو می تونی هرکاری که اراده کنی انجام بدی. مگه نگفتی دعا کنم. مگه نگفتی هیچ آدابی و ترتیبی مجو. مگه نگفتی با من راحت حرف بزن. مگه نگفتی توی این ماه ها بیشتر دعا کنید که درهای رحمت من به روی خلق باز است. مگه نگفتی بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را. خدای خوبم خودت شاهدی چقدر دعا کردم. چقدر خواندمت. چقدر اشک ریختم و التماست کردم. پس کجاست استجابتت که مرا لایق آن نمی دانی؟ کجاست؟

ای قادر متعال، ای آفریننده ی آسمان ها و زمین، ای خالق مهربان من:

آمدم اینجا راحت تر از همیشه همه حرفای دلمو بهت بگم. خیلی دلم گرفته. مگه خودت نگفتی که از رگ گردن به من نزدیکتری پس چرا صدامو نمی شنوی؟ اگه می شنوی چرا جواب نمیدی؟ مگه نگفتی که با یاد خدا دلها آروم می گیره. این همه ازت یاد کردم این همه باهات حرف زدم وقت و بی وقت هرکجا با هر اذان با هر قطره اشکم این همه التماست کردم چرا دلمو آروم نمی کنی؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا جواب این یه دعای منو نمی دی؟ برای تو که کاری نداره! خیلی راحت می تونی هرکاری خواستی انجام بدی. چرا دلمو شاد نمی کنی؟ چقدر صبر کنم؟ تا کی؟ مگه تحمل من چقدره؟ دیگه خسته شدم به خودت قسم دیگه خسته شدم!

                                           * * * * * * * * * * * * * *

 

اینجا دل مادری بی قرار در انتظار شکفتن گل های باغ امید است و آنجا دلی کوچک با بغضی در گلو منتظر استجابت دعای مادر . نا امیدمان نکن خدای خوبم که ما هم مثل همه به تو امید بسته ایم. خسته ام خسته از دوری ها!  خسته از این انتظار بی پایان! خسته از دعایی که سالهاست منتظر استجابتش هستم! خسته از گریه های پایان هر هفته! خسته از بغض های فرو خورده پیش چشم او که نباید اشکم را ببیند تا دل کوچکش نگیرد. خسته ام و پناهی جز آغوش مهربان تو نیافته ام خدای خوبم پناهم ده!

مهربانم اگر در معرض امتحانم بدان که دلم همیشه با تو بوده و هست. قصور و کوتاهی که خاص بنده بودن من است را منگر بزرگی خود را ببین که قابل قیاس نیست در برابر کوچکی من که من ذره ای بیش نیستم در درگاه تو. دل را بنگر که هر لحظه و هرکجا و تحت هر شرایطی با تو بوده و هست. بدان که همواره امیدوار به لطف تو خواهم ماند.

ای خالق مهربان من: دعا می کنم که اراده ی تو بر اجابت دعایم باشد و به زودی جوابی به وسعت همه مهربانیهایت از جانب تو دریافت کنم.

دوستان خوب و مهربونم: تا پایان ماه مبارک رمضان نخواهم آمد. برایم دعا کنید که شاید در میان دل های پاکی که به این وبلاگ سر می زنند دعای یکی از شما مورد عنایت خداوند مهربان قرار بگیرد و دل مادری شاد شود. نا امید نمی شوم شما نیز نا امید نشوید و برایم دعا کنید که این ماه ها فرصت خوبی است برای دعا کردن. می روم تا هرلحظه به درگاهش دست دعا بردارم شاید یکی از این لحظه ها دلش برایم سوخت و دعایم را مستجاب کرد. می روم و تا در به رویم نگشاید برنمی گردم.  

ایام همواره به کامتان و پیشاپیش فرا رسیدن میلاد امام زمان (عج) و ماه مبارک رمضان و میلاد امام حسن مجتبی (ع) بر همه شما عزیزان مبارک.

با قلبهای مهربانتان در این ایام که ایام استجابت دعاست مرا از دعای خیرتان فراموش نفرمایید.

خدانگهدار تا پایان ماه مبارک رمضان

التماس دعا  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 تیر1389ساعت 15:57  توسط سعیده اعیان فرد | 

كبوتر بي قرار قلبم دلتنگ پريدن است

ديگر طاقت ماندن ندارم

به سوي تو مي آيم عزيز ...

و به شوق ديدارت

پرواز مي كنم

و به عشق تو

سفر آغاز مي كنم

تا آن سوي مرزها...

 

خوب من:

مي آيم تا از  مي  ناب عشقت سرمست و ديوانه گردم

كه به ديوانگي ام با تو مي بالم تا

به عاقل بودنم بي تو !

 

 با سپاس فراوان از دوستاني كه همواره صميمانه،

من و دلنوشته هايم را همراهي نموده اند،

به سفري كوتاه مي روم از سر دلتنگي

و از همگي شما عزيزان تا چند هفته ديگر خداحافظي مي كنم.

 خدانگهدار ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 تیر1389ساعت 15:5  توسط سعیده اعیان فرد | 

عشق من

ساعت دیواری كه هميشه زمان آمدنت را نشانم مي دهد، خوب با نگاهم آشناست. آن قدر با عقربه هايش در زورق صبر و انتظار چشم به راه آمدنت به دور اقيانوس بيكران زمان گرديده ام كه گويي به نگاه هاي منتظر و عاشق من عادت كرده...! چه زيباست لحظه ي آمدنت ... و تو از راه مي رسي...

كليد كه در قفل در مي چرخاني شوق پرواز كبوتر قلبم، در وسعت آسمانهاي جهان نمي گنجد. عطر حضور تو با عطر غذايي كه عشقمان را چاشني آن كرده ام در هم مي آميزد و گرمي نگاه عاشقانه اي كه به من و به ميزي كه با شوق و با نهايت دقت براي تو چيده ام مي اندازي، همه ي وجودم را به آتش مي كشد و من در سوختن از شوق ديدارت، با شمع هاي روي ميز همراه مي شوم.

دوستت دارم

ببين چه صادقانه دست عشقم را برايت رو كرده ام و چه عاشقانه همه ي محبتم را تقديم نگاه گرم و مهربانت مي كنم...! ببين چه ساده و بي ريا به عشقت اعتراف مي كنم ...!

دستهايمان كه در هم گره مي خورند، پلي مي شوند براي رسيدن دو قلب بي نهايت عاشق به هم ...

دوستت دارم. بي هيچ چشمداشتي دوستت دارم. بي هيچ توقعي ...

عزيزم

         دوستت دارم  و دوست دارم اين جمله را به هر بهانه اي و يا حتي بي هيچ بهانه اي بارها و بارها برايت تكرار كنم.

عشق من

             روز من با گشودن پلك هاي تو روز مي شود. شب من در سياهي چشمان مست و نگاه نافذ تو شب مي شود و اين قلب عاشق در كنار تو آرام و قرار مي گيرد.

دوستت دارم. نه به آن اندازه اي كه مي داني ! به همان اندازه كه نمي داني

مهربانم:

تا غذاهاي روي ميز سرد نشده ...

تا مريم هايي كه در گلدان كنار بشقاب تو برايت عطر افشاني مي كنند پژمرده نگشته اند ...

تا شمع هاي روي ميز كه به شوق آمدنت مي سوزند خاموش نشده اند ...

و تا تپش هاي پياپي اين قلب منتظر، از نفس نيافتاده ...

...  بـيــــا! 

و بدان كه من هر روز و هر لحظه تازه تر و با طراوت تر از قبل

                                                                     به تو عشق مي ورزم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 خرداد1389ساعت 10:57  توسط سعیده اعیان فرد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
تمام غنچه ها با ساقه هاشون
تمام بچه ها با مادراشون
ورق خوردند تقویمهای هرسال
نگاه مادر و مریم باهاشون

نوشته های پیشین
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
شهریور 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
پیوندها
همسفرم
پريزاد مهربانم
يكتا جان
تقدیم به چشمان میشی مادرم
استاد محمدرضا هاشمي زاده
استاد كورس احمدي
استاد رضوان ابوترابي (سيب كبود)
س.طرفه عزيز و گرامي (خانوم خط)
آقاي مهرداد نصرتي
آقاي مهرداد بابايي
روح الله احمدی (بلبل) (سرزمین کوچکم)
آیدا پارس پور عزیزم (محفل عشق)
ژيلا راسخ عزيز
مهناز جان
سارا جان
رها كبيري عزيز
كاوه سلطاني
سپيده جان
آينا جان
اعظم كمالي عزيز
الهام جان
علي اصغر نجفي
غلامرضا ابراهيمي
الهام جان (اشك شيرين)
ستاره جان
شيوا فرازمند
شبيه خودم (سپيده)
انسيه جان (غزل پريش)
باغ نظر (سعيد)
استاد حجت زماني
بهرام مژدهي
فريده جليلوند عزيز
مهناز عزيز
فرناز جان
زهره سعادتمند عزيز
اردشير معتمدي (شكرآباد)
شميم يار
فخري احمدي
عروض
رضا كاظمي (پابرهنه تا ماه)
محمدرضا عبدالملكيان (پل خواب)
تابوت عشق
سيد محمد محمدپور (خاطر)
شيرين جان
خلوتگاه من
مريم جعفري آذرماني
مريم نازنينم (مهراوه)
مريم روستا عزيز دلم (براي خاطر آيه ها)
مريم بانو عزيز دلم
مريم حقيقت عزيز
مريم افضلي عزيز
گل مريم عزيز
اميدرضا قاسمي
علي مطهري (دلمويه)
معصومه احمدي منش (پرباران)
عليرضا حاتمي (كوچه باغ)
علي مظفر (دو استكان رباعي)
مرتضي قلي زاده بابك
سيد حبيب نظاري
ايرج زبردست
ميلاد عرفان پور (شعركده)
آزاده مهدوي عزيز
نفيسه جان
تسنيم جان (چشمه ي بهشتي)
دو همنفس
استاد عليرضا قزوه
استاد ذبيح اله ذبيحي
استاد عبدالجبار كاكائي
چشمها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد
صدای سکوت
هادی نژاد (بچه محل)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM